|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 18:46 توسط God friend*spring* |
دیگه این وبلاگ آپ نمیشه... خدانگهـــــــــدار برای همیــــــــــــــــشه ه ه ه ه ه ه ه... + نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 3:55 توسط God friend*spring* |
امشب قشنگ بود و من پر از گریه ... گریه هایم را دوست داشتم چون از سر دلگیری نبود ... تو بهتر از هر کسی می دانی که از گریه های غمبار بیزارم از بغض هایی که از سر نداریست بیزارم ... اگر احساسی باعث گریه شود دوست دارم از سر شکر باشد از سر عشق باشد برای تو باشد برای خودم باشد ... هیچی ازش نمی خوام جز اینکه تمام سعی اش را برای خوشبختی خودش بکند ... تو آن عشق ابدی هستی ... تو همان تنهای هزار عاشق داری که هنوز هم می گویند تو تنهایی ... به تو و به هر آنچه از توست ایمان دارم ... اعتماد دارم ... این سرای گذران است به او بگو تا ابد می خواهمش این دنیا دو روز تاخیر است برای من ... انتظار است ... فقط انتظار ... آرام و بی دغدغه ... ساکت و واقعی ... خدای من نگهدارم باش مراقبم باش ... مرا بیازمای اما تنهام نگذار ... عاشقت هستم ************************************************************** خداوندا اگر نمیخواهی احساسش را هم نگذار من یک بار بسیار ازت خواستم و نشد اگر این بار هم مثل گذشته است نگذار که ازت بخواهم خداوندا من بسیار خستم خیلی خسته خداوندا مدتی هوایم را بیشتر داشته باش که من از رنج و درد بسیار کوفته شدم بیشتر مراقبم باش... همیشه ی همیشه محتاج تو هستم...
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 4:19 توسط God friend*spring* |
همه چیز خوب و عالیست اما دلم خالی نیست ... همه چیز روی روال است نمی دانم اما چرا حال من
خراب است ... خدایا به خاطر همه چیز از تو سپاسگزارم حتی با یاد تو هیچ چیز بدی نیست اما دلم گرفتست ... نا سپاسی می کنم مرا ببخش اما ... هیچی ... برای همه هست ... هیچ کسی بی درد نیست من هم قرار نیست جدا باشم ... می دانم ... فقط خواستم باهات درد دل کنم بهت بگم این پایین همه چیز خوبه گاهی هم سخت می شه که اشک آدم رو در میاره اما بازهم خوبه ... خواستم بهت بگم من دوستت دارم ... می خوام ازت کمکم کنی زیاده خواهی نکنم همینه که مایه ی عذاب می شه مگه نه؟!!!! تنهام نذار... ************************************************* + نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 4:28 توسط God friend*spring* |
خدایا شبا فکر که می کنم می بینم اوووه ه ه ...تا کجا باید برم...چه جاده ی بی انتهایی... خسته که می شم...می رم بخوابم خواب به چشمانم نمی یاد به زور سعی می کنم بخوابم و به هیچی فکر نکنم تا یه کم خوابم می بره با کابوس بیدار می شم احساس خفگی می کنم از جام بلند می شم ،دلگیر و افسرده می رم یه گوشه ای می شینم و فکر می کنم ............... به پوچ می رسم مغزم دیگه کار نمی کنه...کتاب زبانم را بر می دارم ...اوه نچ ...من حوصله خوندن ندارم..پرتش می کنم یه گوشه ای ...قرآن بر می دارم و می خونم اوه چه آرامشی....... غیر قابل توصیفه ...اشک از چشمام جاری می شه خداجون همش به تو فکر می کنم،نمی دونم تو حتماًمی گی چیه؟ وقتی دلت گرفته می یای سراغم، اما خداجون من همیشه به فکرتم چون بهترین و بزرگترین دوستمی...دل صاحب مرده ی منم محاله خوب بشه...ولی بی خیالش من با تو بودنو به همه چیز ترجیح می دم چون با تو خوشم...من که خیری از این دنیا ندیدم..نه ناشکر نیستم خداجون هر چی بخوام دارم یه خونواده ی خوب،دانشگاه،ماشین،موبایل، و خیلی چیزهای دیگر.......اما به چه دردم می خوره من صداقت،خوبی،وفا،محبت،می خوام از این دنیا..خدایا خودت بهتر می دونی من به مادیات اهمیت نمی دم من خیلی چیزها را از این دنیا تجربه کردم همه چیز و همه کس این دنیا را مثل کف دستام میشناسم... دیگه از این دنیا بریدم م م ، ازش متنفرم متنفر...احساس می کنم تو لجنزار هستم، این دنیا جهنّمه واسم **********************************************************************************
اگه می گم دوستت دارم ، اگه می گم عاشقتم اگه می گم هر جا بری تا آخرش باهات می یام دروغ محضــــــه به خدا، من دیگه دوستت ندارم اسم تو را روی لبام از روی عادت می یارم + نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 5:25 توسط God friend*spring* |
خدایا دلی بی تاب دارم همه شب را بی خوابم از این دنیا دلم گرفته،خدایا گله از مردم ناباب دارم. خدایا اگر چه اجازه نمی دهم که افراد بدبین مرا تحت تأثیر قرا بدهند ولی همواره مراقب احساسات پاک و لطیف خودم هستم.می دانی خدا جونم تنها تو هستی که می توانی گلی زیبا را بیافرینی اما هر دیوانه ای می تواند آن گل را پرپر کند. من از این کوچه ی تکرار و این گونه ی تب دار خسته ام خستـــــــــــــــــــــــــــــه... ********************************************************************************** ***عزیزمmy dear شاید امروز که شنیدم رفتی، رفتنت را باور نکردم عزیزم کاش می فهمیدی من چقدر...اما یه بار هم نشد ببینمت اشکال نداره عزیزم دست سرنوشت بود. یعنی تو هم ناراحتی از اینکه اینبار نشد منو ببینی؟؟؟ همون شب که مسج زدی به دختر خاله ات و گفتی دلت گرفته دل من خون شد از اینکه دلت گرفته ...عزیزم خیلی از حرفات خوشم اومد تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه ..اما باز از حرفایی که به دوستم زدی فهمیدم احترام زیادی واسه من قائلی اما نمی دونم احساس تو نسبت به من چیه؟؟؟عزیزم منو ببخش که نتونستم به خواسته ات عمل کنم. خدانگهدارت عزیز دلم. + نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 3:20 توسط God friend*spring* |
خدایا ...امروز وقتی واسه ثبت نام وارد دانشگاه شدم یه حس دلهره سر وپایم را گرفت..نمی دونم ... شاید با یادوری خاطراتم بود که باز اشک تو چشمانم جمع شد..اصلاً احساس خوبی نداشتم همش با خودم می گفتم یعنی اینجا می تونم خودمو سرگرم کنم و همه چیزو دور بریزم...نمی دونم...می تونم با این روح آشفته درس بخونم یا نه...نمی دونم چرا همش احساس می کردم خیلی مسئولیتم سخت شده...اگرچه یه بچه نیستم و می تونم خودم کارامو انجام بدم یا می دونم چی بده چی خوبه...ولی باز یه احساسی که اوندفعه دانشگاه قبول شده بودم را داشتم...وقتی بار قبل دانشگاه قبول شده بودم هم یه کم دلهره داشتم خداجون همش ... ولی حالا فکر می کنم هیچ مثل دفعه قبل نیستم ...ولی خدایا تو می تونی کمکم کنی ...خدایا خودت بهم بفهمان. خدا یا می خوام ایندفعه همه چیز را جدی بگیرم و خستگی را بذارم کنار. فقط تو سختی و پریشان حالی درس بخونم می خوام خودم باشم فقط خودم.خداجون هیچکی و هیچی نمی خوام برام مهم باشه.خودت شاهدی خداجون گر چه تا حالا پا روی خیلی از علاقمندی هام گذاشتم،دلیلش را خودت بهتر می دونی،خداجون ایندفعه نمی خوام دیگه چیزی برام اهمیت داشته باشه یا برام مهم باشه.خدایا خودت بهتر می دونی با این دنیا باید مثل خودش پیش رفت باید مثل دنیا نامرد و سنگدل باشم تا بتونم با این دنیا سازگار باشم...در برابر دنیا مقابله به مثل... + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 3:34 توسط God friend*spring* |
خدایا باز شب که می شه می شینم زانوی غم را بغل می کنم به یه نقطه ای خیره می شم
به گذشته هام فکر می کنم دلم می خواد زمان به عقب برگرده و خیلی از کارام را... حالا دیگه چه فایده...باز اشکام جاری می شه خیلی سعی می کنم خودم را کنترل کنم و نذارم اشکام بریزند ولی محاله...خدا جونم خیلی خوشحالم به خاطر اینکه شب را آفریده ای و در شب است که سکوت همه جا را فرا می گیرد و یک آرامشی به من دست می دهد و وقتی همه خوابند من و تو (خدا)خیلی راحت با هم حرف می زنیم و دور از چشم بقیه اشک می ریزم.خدایا خیلی ازت سپاسگزارم که دانشگاه قبول شدم اما نمی دونم چرا زیاد هم خوشحال نیستم نمی دونم چرا...احساس بدی دارم یه حسّی بهم می گه برو یه حسّی بهم می گه نرو ولی من تصمیم خودم را گرفتم و قرار است برم گر چه دلم اصلاً شاد نیست ولی به خاطر روحیه ام می خوام برم می خوام گذشته هام را دور بریزم می خوام از نو شروع کنم شاید یه کم حالم بهتر شه... آخه نمی دونم رشته ی حسابداری رشته ای که مدتهاست منتظر قبول شدنش بودم وقتی امروز صبح خبرم دادند که در این رشته قبول شدی اصلاً خوشحال نشدم خیلی بی تفاوت بود برام.نمی دونم چرا روز به روز حالم بدتر می شه، هر روز بیشتر از دنیا متنفر می شم مسبب همه بدبختی هام...می خوام برم دانشگاه و با محیط دیگه آشنا شم می دونم خیلی زود از همه چیز حتی دانشگاه هم دلزده می شم ولی................... ****************************************************************************** هی تو... به خاطر تو پا روی همه علاقمندی هام گذاشتم به خاطر تو دست از همه کارام کشیدم تا تو را خشنود کنم ولی تو به خاطر من چکار کردی جز پا رو دلم گذاشتی و منو شکستی اما دیگه نمی ذارم...............نفرین من بر توباد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 20:28 توسط God friend*spring* |
خدایا افسردگی کلمه ایست که تازه بهش عادت کردم،افسردگی را تا حالا شاید فقط اسمش را شنیده بودم
یا دیده بودم ولی تجربه اش نکرده بودم و خیلی وقتا وقتی یه کم گرفته بودم از روی عادت دیگران میگفتم افسرده ام...ولی نه تازه متوجه می شم دارم بهش می رسم دارم تجربه اش می کنم هر روز بیشتر از دیروز خدا جون من ناشکری نمی کنم من که همه چیز رو تجربه کردم اینم روش...این دنیا ارزشی نداره خدا جونم به خاطر اینکه....معذرت می خوام...ببخش منو...واز اینکه توبه نمی کنم هم معذرت می خوام آخه خدا جونم من شاید این یکی رو نتونم بذارم کنار..آخه...دلیلش را خودت بهتر میدونی........... خدایا می دونی وقتی اون ....ولی خدایا من...به زور به دست آوردم ولی دارم خیلی راحت از دستش می دم شاید من...شاید اون...نمی دونم...ولی می دونم ... لیاقتش بیشتر از منه... مثل هیچکس نیست برام اون یکی یه دونه ی من بوده و هست..ولی... ******************************* يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 3:24 توسط God friend*spring* |
خدایا خسته که می شم می رم یه گوشه ای تنها می شینم و گریه می کنم آخه تنهایی را دوست دارم و گریه هم که همدم تنهایی هامه و بهش عادت کردم ولی خدای مهربون تنهایی را با تو دوست دارم خداجونم از وقتی باهات دوست شدم به خودم می بالم ، فکر که می کنم می بینم چه دوست با ارزش و گرانبهایی دارم .به هیچ وجه حاضر نیستم دوستیمو باهات بهم بزنم . تنها کسی هستی که تو زندگیم موندگار موندی ، روز به روز از پیش بیشتر می پرستمت آخه تو لیاقـــتـــــــــــــــــــــــش را داری. می دونی که من خیلیی زود از کسی یا چیزی سیر می شم و می ذارمش کنار...اینجوری خوب نیستاااا ولی چکار کنم دست خودم نیست، احسا می کنم تو این دنیا خیلی زود از همه چیز دل کندم انگار 100 سال عمر کردم.همه چیز و همه کس برام تکراری شده حالم از هر چی وهر کی تو این دنیا هست بهم می خورد. احساس می کنم با همشون فرق دارم یعنی از جنس اونا نیستم،نمی دونم چرا؟(به خدا دست خودم نیست) هر روز هم از روز پیش بیشتر از این دنیای کثیف دلزده می شم تا جایی که آرزوی مرگ می کنم نمی دونم....شایدای آدما....ولی حالشون را ندارم به زور باهاشون می خندم یا حرف می زنم... همش می خوام فرار کنم از همشون...تنها باشم تنهای تنها با تو(خدا) + نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 23:24 توسط God friend*spring* |
|
| |||||